خرابات

...ما رند و خراباتی و دیوانه و مستیم

دوستان خوب سلام

      سال نو مبارک. امیدوارم در مدت این چند هفته ای که از سال جدید میگذره همه چیز بر وفق مراد بوده باشه. خب پیش خودم فکر کردم مدتیه معرفی کتاب نداشتیم و حیفه که این بخش رو که برای خودم به شخصه خیلی جالبه رها کنیم. برای همین امروز با یه کتاب عالی اومدم :                                                                            

      « پیکر گردانی در اساطیر» نوشته استاد دکتر منصور رستگار فسایی. این کتاب میتونه برای افرادی که علاقمند به مطالعات اسطوره ای هستند بسیار جالب باشه. شیوه تألیف کتاب به این صورته که در چهار فصل ابتدایی تعاریف جامعی از اسطوره ، پیکرگردانی ، اهداف پیکرگردانی در اساطیر و نیز جایگاه پیکرگردانی در هنر و ادبیات ارائه میشود و سپس در سیزده فصل بعدی اسطوره های اقوام مختلف که از ویژگی پیکرگردانی برخوردار بوده اند به صورت مجزا معرفی شده و مختصری از داستان هریک از ایشان ارائه میگردد. از جمله فصلهای این کتاب میتوان به نمونه های زیر اشاره کرد که موارد داخل پرانتز از جمله زیر فصلهای هر یک از عناوین هستند :                                                                                                                            

      پیکرگردانی خدایان و ایزدان (ایزدان ایرانی ، اهورا مزدا ، امشاسپندان ، پیکر گردانی ایزدان به انسان و ...) / فره مندان و پیکرگردانی ایشان (شاهان فره مند چون کیومرث و کیخسرو ، پهلوانان فره مند چون اسفندیار و رستم و ...) / خدایان بزرگ یونان و روم و پیکرگردانی آنها (تیتان ها ، دوازده خدای المپ ، وصلت های زئوس و پیکرگردانی های او و ...) / پیکرگردانی های  خدایان هندی (راما و تغییر چهره های او ، ظهور ویشنو به صورت راما قهرمان حماسه رامایانا و ...) / پیکرگردانی های خدایان مصری (نن ، اوزیریس ، ایزیس و ...) / پیکرگردانی و آفرینش مادی (پیکرگردانی از فرشتگی به انسانی ، خون و خلقت و پیکرگردانی و ...) / پیکرگردانی های حیوان و جماد به انسان (پیکرگردانی حیوانی به حیوان دیگر و ...) / پیکرگردانی های انسان (پیکرگردانی انسان به خدا ، پیکرگردانی انسان به ستاره و...) / اسطوره های ترکیبی و پیکرگردانی ها (سگ سه سر دوزخ ، موجوداتی با سه رو و هزار پا و چشم و ...)                                                                       

      شیوه نگارش کتاب بسیار روان و قابل فهم است و حتی برای افرادی که آشنایی ابتدایی با اسطوره و اسطوره شناسی نداشته باشند مفید واقع میشود.                                                                                                 

به عنوان نمونه بخشهایی از این کتاب را در ذیل می آوریم :                                                              

  خوانده میشود و معنای آن تغییر شکل metamorphoses« مراد از پیکرگردانی همان است که در ادبیات فرنگ

ظاهری و ساختمان و اساس هستی و هویت قانونمند شخص یا چیزی با استفاده از نیروی ماوراالطبیعی است که این امر در هر دوره و زمانی غیرعادی به نظر میرسد و فراتر از حوزه و توان معمولی انسان ها و حتی نوابغ و افراد استثنایی به شمار می آید. در این حالت شخص یا شی از صورتی به صورت دیگر میگردد و پیکری تازه و نو می یابد که ممکن است بروزات آن ظاهری ، صوری و محسوس باشد یا در نهاد و نهان دچار تغییراتی بنیادی شود ... . »                                                                                                                                 

«سایه : سایه ، بخش تاریکتر خویشتن ناخودآگاه ماست که جنبه های پست و ناخوشایند فردی را در بر میگیرد ، جنبه هایی که تمایل داریم بر آنها چیره گردیم. یونگ در واکنش های روان شناختی مینویسد : سایه دم و دنبالچه سوسماری است که بشر هنوز در پی خود یدک میکشد. رایجترین گونه بازتاب سایه ، شیطان است که یونگ آن را نماینده جنبه خطرناک و نیمه تاریک و مبهم شخصیت انسان میشمارد و در ادبیات نیز در شخصیت هایی نظیر یاگو در شکسپیر ، شیطان در میلتون ، مفیستوفلس در گوته و کورتز در کنراد میبینیم. »                                

      این کتاب را پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی به چاپ رسانده و چاپ نخست آن مربوط به سال 1383 میگردد ، چاپ دوم آن نیز در سال 1388 انجام گرفته است.                                                           

قیمت این کتاب در چاپ دوم 10000 تومان است.                                                                            

امیدوارم اگر این کتاب رو خوندید از اون خوشتون بیاد هرچند که تقریبا مطمئنم خوشتون میاد.                   

 


برچسب‌ها: اسطوره, ادبیات, شاهنامه, اسطوره شناسی
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 23:13 توسط نیکو | |

نه!
کاري به کار عشق ندارم
من هيچ چيز و هيچ کسي را
ديگر
در اين زمانه دوست ندارم
انگار
اين روزگار چشم ندارد من و تو را
يک روز
خوشحال و بي‌ملال ببيند
زيرا
هر چيز و هر کسي را
که دوست‌تر بداري
حتي اگر که يک نخ سيگار
يا زهرمار باشد
از تو دريغ مي‌کند…
پس
من با همه وجودم
خود را زدم به مُردن
تا روزگار، ديگر
کاري به من نداشته باشد
اين شعر تازه را هم
ناگفته مي‌گذارم…
تا روزگار بو نَبَرد…
گفتم که
کاري به کار عشق ندارم!

قيصر امين‌پور

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 14:21 توسط معصومه| |

ساقی بده پیمانه ای زان می که بی خویشم کند

                                         برحسن شورانگیز تو عاشق تر از پیشم کند

زآن می که در شبهای غم بارد فروغ صبحدم

                                         غافل کند از بیش و کم فارغ ز تشویشم کند

نور سحر گاهی دهد فیضی که میخواهی دهد

                                          بامسکنت شاهی دهدسلطان درویشم کند

سوزد مرا سازد مرا در اتش اندازد مرا

                                           وز من رها سازد مرا بیگانه از خویشم کند

بستاند ای سرو سهی سودای هستی از (رهی)

                                           یغما کند اندیشه را دور از بد اندیشم کند

(رهی معیری)مهر۱۳۲۷

نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 14:3 توسط سلاله| |

ای کاروان! ای کاروان!
من دزد شبرو نیستم
من پهلوان عالمم
من تیغ رویارو زنم
بر قدسیان آسمان
من هر شبی یاهو زنم
گر صوفی از لا دم زند
من دم ز الاهو زنم
باز هوایی نیستم
فاتیهوی جان آورم
عنقای قاف غربتم
کی بانگ بر تیهو زنم؟
خاقان اردودار اگر
از جان مگردد ایل من
صاحبقران عالمم
بر ایل و بر اردو زنم
خیز ای توانگر پیش من
بنشین به زانوی ادب
من پادشاه کشورم
کی پیش تو زانو زنم؟
نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 22:56 توسط سلاله| |

به خودم ميگفتم

غم من پايان يافت

صبح فردا كه روم شهر خودم

شهريار دل خود ميگردم

چشمهايم به افق خيره بماند ٬ به اميد خورشيد ، به اميد فردا

آفتابا به درون دريا ٬ ره خود گم كردي ؟

مشرق امشب من ٬ مغرب عالم بود !

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 9:46 توسط فاطمه| |

شیعیان دیگر هوای نینوا دارد حسین

روی دل با کاروان کربلا دارد حسین 

از حریم کعبه ی جدش به اشکی شست دست

مروه پشت سر نهاد، اما صفا دارد حسین

می برد در کربلا هفتاد و دو ذبح عظیم

بیش ازین ها حرمت کوی منا دارد حسین 

پیش رو راه دیار نیستی، کافیش نیست

اشک و آه عالمی هم در قفا دارد حسین 

بس که محمل ها رود منزل به منزل با شتاب

کس نمی داند عروسی یا عزا دارد حسین 

رخت و دیباج حرم چون گل به تاراجش برند

تا به جایی که کفن از بوریا دارد حسین 

بردن اهل حرم دستور بود و سرّ غیب

ورنه این بی حرمتی ها کی روا دارد حسین 

سروران، پروانگان شمع رخسارش ولی

چون سحر روشن که سر از تن جدا دارد حسین 

سر به قاچ زین نهاده، راه پیمای عراق

می نماید خود که عهدی با خدا دارد حسین 

او وفای عهد را با سر کند سودا ولی

خون به دل از کوفیان بی وفا دارد حسین 

دشمنانش بی امان و دوستانش بی وفا

با کدامین سر کند، مشکل دوتا دارد حسین 

سیرت آل علی (ع) با سرنوشت کربلاست

هر زمان از ما،یکی صورت نما دارد حسین 

آب خود با دشمنان تشنه قسمت می کند

عزت و آزادگی بین تا کجا دارد حسین 

دشمنش هم آب می بندد به روی اهل بیت

داوری بین با چه قومی بی حیا دارد حسین 

بعد ازینش صحنه ها و پرده ها اشکست و خون 

دل تماشا کن چه رنگین سینما دارد حسین

ساز عشق است و به دل هر زخم پیکان زخمه ای

گوش کن عالم پر از شور و نوا دارد حسین 

دست آخر کز همه بیگانه شد دیدم هنوز

با دم خنجر نگاهی آشنا دارد حسین 

شمر گوید گوش کردم تا چه خواهد از خدا

جای نفرین هم به لب دیدم دعا دارد حسین

اشک خونین گو بیا بنشین به چشم شهریار

کاندرین گوشه عزایی بی ریا دارد حسین

نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 11:56 توسط سلاله| |

سلام. عید سعید غدیر مبارک.... این مطلبی که می خوام بنویسم خیلی مهمه مخصوصاً برای ادبیاتی ها که خیلی خوبه بدونن.... امام علی علیه السلام یک قضاوت ادبی دارند که خیلی جالب توجهه. و در اون چند نکتۀ بسیار مهم دربارۀ نقد ادبی هست. بفرمایید بخونید:

 

قضاوت حضرت دربارۀ شعر دیگران

 

على ـ عليه‏السّلام ـ درباره شعر عرب و انتخاب بهترين نمونه آن، نظرى داده است که اگر تنها همين يک نظر از ايشان باقى مى‏ماند، دليل روشن فضل و شعرشناسى و تخصّص ادبى آن حضرت مى‏توانست بود.

[و سُئِلَ عَنْ اَشْعَرِ الشُّعَراءِ، فَقالَ عَلَیهِ السّلامُ:] اِنَّ القَومَ لم یَجْروا فی حَلْبَةٍ تُعرَفُ الغایَةُ عندَ

قَصَبَتِها، فَاِنْ کانَ و لابُدَّ فَالمَلِکُ الضِّلّیلُ. [یُریدُ امْرَاَ القَیسِ.]

از ايشان سؤال مى‏کنند که اشعر شعراى عرب کيست؟ و وى پاسخ مى‏دهد: «شعرا، همه در يک ميدان از عرصه‏هاى شعر و ادب نتاخته‏اند تا برنده و سرآمد آنها معلوم شود؛ بلکه هرکدام در يک قسم و در يک نوع از شعر استاد بوده‏اند. يکى فخريه خوب سروده و ديگرى در توصيف بيابان و شتر ماهر بوده و...؛ ولى اگر به ناچار يکى را انتخاب کنيم؛ ملک ضلّيل خواهد بود». و مراد مولا از ملک ضلّيل، امرؤالقيس است. در اين نظر کوتاه حضرت امير، چند محور مهم ديده مى‏شود:

الف) حضرت به يک نکته مهمّ ادبى اشاره مى‏کند و آن، «تخصّصى» شدن شعر است. شعراى فحل، هر کدام در يک نوع شعرى به استادى مى‏رسند و رايحه خاصّى در سخن هر يک آنهاست که در کلام شاعرى ديگر نيست، و از همين رايحه مى‏توان گلهاى گلشن طبع آنها را در ميان انبوه خس و خاشاک ديگران تشخيص داد. اصطلاحاً به اين شعرا، شاعران صاحب‏سبک مى‏گوييم. مثلاً در ادبيات فارسى، شعر حماسى به نام فردوسى ختم شده و شعراى ديگرى همچون نظامى و سعدى، که در اسکندرنامه و قسمتى از بوستان خواسته‏اند راه او را بروند، از پاى در آمده، عجز خود را نشان داده‏اند. نيز رباعى با خيّام شناخته مى‏شود؛ بنابر اين در طول تاريخ، هر رباعى خوبى که بوده، به خيّام نسبت داده‏اند؛ و غزلگويى همزاد حافظ است و فصاحت و شيوايى از آن سعدي. بنابراين مقايسه فردوسى با نظامى، کارى عبث است؛ چرا که هر کدام از آنها، به قول مولا، در يک ميدان ديگر اسب تاخته‏اند.

ب) نکته ديگر، نقد بدون توجّه به پيشينه ذهنى است. يکى از آفتهاى مهمّ نقد، پيشداورى و اِعمال و تحميل عقايد خود بر متنِ مورد داورى است؛ و به همين خاطر سهراب سپهرى مى‏گويد:

«چشمها را بايد شست

زير باران بايد رفت»

شستن چشمها يعنى دريدن پرده پندار؛ يعنى زدودن زنگ آموزه‏هاى غلط که نسبت به يک پديده در ذهن داريم.

قضاوت مردم، همه بر اساس شنيده‏ها و القائاتى است که از سوى ديگران مى‏شود. در يک کلمه، همه از روى «تقليد» به قضاوت مى‏نشينيم. و معلوم است که اين قضاوت، رفتن در تاريکى است و لمس کورکورانه فيل، که يکى ناودانش مى‏خواند و ديگر بادبزن، و به جاى اينکه به حقيقت نزديک شويم، فرسنگها از آن فاصله مى‏گيريم. به همين خاطر است که قرآن به شدّت مردم را از تقليد در قضاوت باز مى‏دارد و کسانى را که در برابر سوءال پيامبران که از آنان مى‏پرسند چرا بت مى‏پرستيد، پاسخ مى‏دهند: «بَلْ وَجَدْنا آباءَنا عَلى هذا»، به باد انتقاد مى‏گيرد.

خلاصه اينکه، وقتى از حضرت مى‏پرسند اشعر شعراى عرب کيست، فقط از «جنبه ادبى و هنرى» به مسئله نگاه مى‏کند و اعتقادات و ذهنيات خود را در آن دخيل نمى‏کند. حضرت چون مسلمان است و پيرو و حامى رسول‏اکرم، حسّان بن ثابت انصارى را که بحق لقب «شاعرالنّبى» يافته بود، بهترين شاعر عرب نمى‏خواند؛ بلکه حق را به امروءالقيس مى‏دهد؛ با اينکه خود مى‏داند که امروءالقيس هيچ شعرى به نفع اسلام نسروده؛ بلکه در معروف‏ترين شعر خويش، آن «معلّقه» که با مطلع:

«قفانبک مِن ذکرى حبيبٍ و منزلٍ

بسقط اللَّوى بَين الدُّخول و حومل»

شروع مى‏شود، به توصيف صحنه‏هايى مى‏پردازد که هرگز با مشرب مولا سازگار نيست.

و همين يادکرد حضرت به لقب «ملک ضلّيل» از امرؤالقيس، خود به يک معنى به مخالفت عقيدتى حضرت با وى دلالت مى‏کند. تنها چيزى که باعث شده على (ع)، امرؤالقيس را اشعر شعراى عرب بداند، همان قدرت شعرى اوست، و حضرت به هيچ وجه انحرافات اخلاقى وى را در قضاوت خويش دخالت نداده است. به عبارتى بهتر، اين نقد، نقدى عالمانه و کارشناسانه و بى‏شايبه و بى‏غرض است، و بدين ترتيب، على (ع) يک‏بار ديگر آب حيات عدل خود را ـ که از اجتماع و منبرِ وعظ گرفته تا ميادين خونبار جنگ، جارى ساخته بود ـ در کام تشنگان وادى ادب مى‏ريزد و دشتهاى سرسبز شعر و عاطفه را نيز از نسيم عدل خود جان تازه مى‏بخشد و راه و روش صحيح «نقد ادبى» را به همه طالبان آن مى‏آموزد.

از مقالۀ دکتر ابراهیم اقبالی.

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 15:29 توسط دیبا| |

ای درس عشقت هر شبم تا روز تکرار آمده وی روز من بی روی تو همچون شب تار آمده
ای مه غلام روی تو گشته زحل هندوی تو وی خور ز عکس روی تو چون ذره در کار آمده
ای در سرم سودای تو جان و دلم شیدای تو گردون به زیر پای تو چون خاک ره خوار آمده
جان بنده شد رای تورا روی دل‌آرای تو را خاک کف پای تو را چشمم به دیدار آمده
چون بر بساط دلبری شطرنج عشقم می‌بری گشتم ز جان و دل بری ای یار عیار آمده
تا نرد عشقت باختم شش را ز یک نشناختم چون جان و دل درباختم هستم به زنهار آمده
ای جزع تو شکر فروش ای لعل تو گوهر فروش ای زلف تو عنبر فروش از پیش عطار آمده
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 18:41 توسط سلاله| |

در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش آموز همين کلاس بود. هميشه لباس هاى کثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مي يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند کمکش کند.

معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکاليفش را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتار خوبى دارد. "رضايت کامل".معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است. معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن مي کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد. معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمي دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش مي برد.

خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از اين که دير به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى که داخل يک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هديه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد يک دستبند کهنه که چند نگينش افتاده بود و يک شيشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را مي داديد.

خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه کرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در کنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به آموزش "زندگي" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ويژه اى نيز به تدى مي کرد.

پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق مي کرد او هم سريعتر پاسخ مي داد. به سرعت او يکى از با هوش ترين بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به يک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترين دانش آموزش شده بود.

 يکسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد که من در عمرم داشته ام. شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود که دبيرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترين معلمى هستيد که در تمام عمرم داشته ام.

چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصيل مي شود. باز هم تأکيد کرده بود که خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است.

چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه اى ديگر رسيد. اين بار تدى توضيح داده بود که پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا اين بار، نام تدى در پايان نامه کمى طولاني تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.

ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و مي خواهند با هم ازدواج کنند. او توضيح داده بود که پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کليسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته مي شود بنشيند. خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگين ها به دست کرد و علاوه بر آن، يک شيشه از همان عطرى که تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد.

تدى وقتى در کليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از اين که به من اعتماد کرديد از شما متشکرم. به خاطر اين که باعث شديد من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر اين که به من نشان داديد که مي توانم تغيير کنم از شما متشکرم.

خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه مي کنى. اين تو بودى که به من آموختى که مي توانم تغيير کنم. من قبل از آن روزى که تو بيرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدريس کنم. بد نيست بدانيد که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آيوا يك استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى اين دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است !


همين امروز گرمابخش قلب يک نفر شويد... وجود فرشته ها را باور داشته باشيد

 

و مطمئن باشيد که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت



--

نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 19:38 توسط معصومه| |

دوستان خوب سلام                                                                                                      

      میدونم که خیلی دیر اومدم و خب مطمئنا اگر یه امید کمی هم به این وبلاگ بسته بودین دیگه از بین رفته ، فکر کنم آخرین مطلب وب مال بیشتر از یک ماه پیشه ولی خب بالاخره دیگه کم کم وارد محیط دانشگاه و ترم جدید و این چیزا شدیم و سرمون حسابی شلوغه. عاشق واحدهای این ترم هستم همگی جالبن خصوصا که تحقیقات میدانی هم زیاد داره ، همینطور بحث های نظری و حتی حماسه ، اونم چی رستم و اسفندیار که واقعا داستان داستان هاست. واقعیتش اینه که خجالت میکشم با یه مطلب تکراری یا خسته کننده و یا حتی بی ارزش بیام وبلاگ برای همین چون تو این مدت چیز خوبی پیدا نکردم ساکت موندم. البته همین الانم مطلب بدردبخوری دستم نیست اما خواستم چراغ این خانه به قول معروف خاموش نشود.                                                                       

      به هر حال از هرچه بگذریم سخن خودمون خوشتر است امروز دو غزل انتخاب کردم از دیوان کبیر یا شمس که خودم خیلی دوستشون دارم :          

این کیست این این کیست این این یوسف ثانی است این / خضر است و الیاس این مگر یا آب حیوانی است این

این باغ روحانی است این یا بزم یزدانی است این / سرمه سپاهانی است این یا نور سبحانی است این

آن جان جان افزاست این یا جنت الماواست این / ساقی خوب ماست این یا باده جانی است این

تنگ شکر را ماند این سودای زر را ماند این / آن سیمبر را ماند این شادی و آسانی است این

امروز مستیم ای پدر توبه شکستیم ای پدر / از قحط رستیم ای پدر امسال ارزانی است این

ای مطرب داوود دم آتش بزن در رخت غم / بردار بانگ زیر و بم هنگام سر خوانی است این

مست و پریشان توام موقوف فرمان توام / اسحاق قربان توام این عید قربانی است این

رستیم از خوف و رجا عشق از کجا شرم از کجا / ای خاک بر شرم و حیا هنگام پیشانی است این

گلهای سرخ وزرد بین آشوب و بردابرد بین / در قعر دریا گرد بین موسای عمرانی است این

هر جسم را جان میکند جان را خدادان میکند / داد سلیمان میکند یا حکم دیوانی است این

ای عشق قلماشیت گو از عیش و خوش باشیت گو / کس می نداند حرف تو گویی که سریانی است این

خورشید رخشان میرسد مست و خرامان میرسد / با گوی و چوگان میرسد سلطان میدانی است این

هرجا یکی گویی بود در حکم چوگان میدود / چون گوی شو بی دست و پا هنگام وحدانی است این

گویی شوی بی دست و پا چوگان او پایت شود / در پیش سلطان میدوی کاین سیر ربانی است این

آن آب باز آمد به جو بر سنگ زن اکنون سبو / سجده کن و چیزی مگو کاین بزم سلطانی است این

***

مستان سلامت میکنند جان را غلامت میکنند / مستی ز جامت میکنند مستان سلامت میکنند

در عشق گشتم فاشتر از همگنان قلاشتر / وز دلبران خوشباشتر مستان سلامت میکنند

غوغای روحانی نگر سیلاب طوفانی نگر / خورشید ربانی نگر مستان سلامت میکنند

افسون مرا گوید کسی توبه ز من جوید کسی / بی پا چو من گوید کسی مستان سلامت میکنند

ای آرزوی آرزو این پرده را بردار از او / من کس نمیدانم جز او مستان سلامت میکنند

ای ابر خوشباران بیا ای مستی یاران بیا / ای شاه طراران بیا مستان سلامت میکنند

حیران کن و بی رنج کن ویران کن و پر گنج کن / نقد ابد را سنج کن مستان سلامت میکنند

شهری ز تو زیر و زبر هم بیخبر هم با خبر / وی از تو دل صاحب نظر مستان سلامت میکنند

آن میر مه رو را بگو وان چشم جادو را بگو / وان شاه خوش خو را بگو مستان سلامت میکنند

آن میر غوغا را بگو وان شور و سودا را بگو / وان سرو خضرا را بگو مستان سلامت میکنند

آنجا که یک با خویش نیست یک مست آنجا بیش نیست / آنجا طریق و کیش نیست مستان سلامت میکنند

آن جان بی چون را بگو وان دام مجنون را بگو / وان در مکنون را بگو مستان سلامت میکنند

آن دام آدم را بگو وان جان عالم را بگو / وان یار و همدم را بگو مستان سلامت میکنند

آن بحر مینا را بگو وان چشم بینا را بگو / وان طور سینا را بگو مستان سلامت میکنند

آن توبه سوزم را بگو وان خرقه دوزم را بگو / وان نور روزم را بگو مستان سلامت میکنند

آن عید قربان را بگو وان شمع قرآن را بگو / وان فخر رضوان را بگو مستان سلامت میکنند

ای شه حسام الدین ما ای فخر جمله اولیا / ای از تو جان ها آشنا مستان سلامت میکنند

نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 22:38 توسط نیکو | |

Design By : nightSelect.com